
تنهایت میگذارد، تو میمانی و یک رد پا ... گرمای دستهایت میرود، سردت میشود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت میکنی… تا این که لعنتیای با آتشی در دستهایش میآید، گرمت میکند و باعث میشود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمیماند... و دوباره باز همه چیز تکرار میشود، گرمای دستهایت میرود، سردت میشود، یخ میزنی… اما این بار لبخندی گوشه لبانت میشکند، دیگر منتظر هیچ لعنتیای نیستی، به دنبال آتش نمیگردی، با یخ زدن کنار آمدهای، و تنهایی را هم دوست داری!...
ادامه مطلب