همه ی پستای وبلاگمو پاک کردم ،همه رو ...نه ...پنهونشون نکردم ...حذف کردم ...
فقط چیزی که موقع حذف کردن برام جالب بود تیترای پستا بود و کامنتای زیادش :)) مثلا تیترو میخوندم دلم میخواست برم بخونم پستو ،ولی خب منی که بخاطر این پستارو گذاشته بودم که یوخت بیام بخونمشون هیچوقت نه وقتشو داشتم بخونم نه حوصله شو ...اینده رو مطمئن نیستم اما با وجود کار و زندگیو گرفتاریا فکرم نمیکنم که تو اینده هم وقت بکنم ...
قبلا می گفتم ...اصلا میدونی چیه؟ چیزی که قبلا میگفتمم مهم نی :)) چیزی که الان هست اینه که هرچی خاطره بود حذفشون کردم ...شوخیا و دعواها و هرچی که بوده ...اصلنم برام مهم نیست هیچکدومشون ...دیگه نه ...
نمیدونم چرا ...ولی امروز عصر که داشتم باغچه رو اماده میکردم که یمقدار سبزی بکارم یاد دوسال پیش افتادم که پست گذاشته بودمو اینا ...
یه چیزی هست در مورد این دوستیا ...کلا دوستی ...اینکه بنظرم حتی اگه تمومم بشه ،خوب تموم شدنش به همه چی میارزه ...
حداقل حس بدی به ادم دست نمیده ...شاید ناراحتی که کاش یکم بیشتر طول میکشید ...ولی خب حداقل هیچ کدوم از دو طرف ناراحت نیستن از جدایی اجباری ...البته منظورم عشق و عاشقی نیست و دوستی و رفاقت هست موضوعی که دارم در موردش میگم ،چون اصلا تو این مورد اصلا کارنامه ی خوبی ندارم از لحاظ خداحافظی و جدا شدن خوب :))
نمیدونم ! شاید از بین اینهمه دوستای مجازیم فقط یه نفر بیشتر از همه تو یادم بمونه و شاید بیشتر از همه دوسش داشتم شایدم مساوی با یه نفره دیگه ...ولی خب مطمئنم کسیه که اگه فراموش کنم اخرین نفره ....
این یه نفر نه رابطه ی عاشقانه ای داشته با من ،نه اینکه هیچوقت دوست دارمی بهم گفته ....ولی رابطه مون خیلی خیلی نزدیک بود به هم ....متاسفانه ازدواج کردو دیگه نمیشد بیشتر از این ارتباط داشته باشیم .... شاید تنها کسیه که وقتی بهش فکر میکنم لبخند میزنم و شاید حتی بغض میکنم ...کسی که واقعا دوست و رفیق واقعی بودو همیشه با بودنش اروم میشدم ...
یادمه برای اولین بار تو ماه رمضون درست حسابی باهم صحبت کردیم تو یاهو ،من ایمیلشو از وبلاگش کش رفته بودم ،تعجب کرده بود از کجا پیدا کردم ادرسشو :))))
برای اولین بار هم دقیقا یادمه برام تو وبلاگ والیبالی کامنت گذاشته بود با اسم ice girl و بقیه ی ماجرا
اسمش ...خب اسم واقعیشو نمیتونم بگم ولی خب اسمش تو نت معمولا سانی بود ...
کاراکتر اوله من ...عزیز تر از همه ست برام ،و از گفتنش هیچ ترسی ندارم ...
فکر نمیکنم دیگه وبلاگمو بخونه ،فکرم نمیکنم که دیگه یاهو مسنجرشو چک کنه ...
_______________________
عسل ...نمیدونستم عسلو شاید میشد گذاشت اون بالاها ...اره ...اشکی که داره میریزه همینو میگه ...
ولی خب نمره منفی گرفته ازم ...بخاطر اون خداحافظی که هیچوقت اتفاق نیافتاد ...
اگه قبلا این پستو میذاشتم قطعا اولین بود برام ،ولی الان؟ خیر ...
خب کلی اتفاقای تلخو شیرین برامون افتاد ...مخصوصا چند ماه اخر مثل رویا بود،نه بحثو دعوایی و نه ...
ولی میدونی ...هرچقدم که فکر میکنم اون حسه خوبی که من میخامو بهم نمیده ...همه ش بغضه ...حالم بد میشه از فکر کردن بهش ...حتی بعد دو سه سال ...
برای من این قصه ی نوشتن هام در مورد عسل تموم شده س ،رویای برگشتنش !!! تموم شده س ...خیلی وقته ...
نحوه ی اشناییمونم خب یه کامنت برام گذاشته بود تو وبلاگمو گفته بود قشنگه و این صحبتا و کلا دختر باحال و لوسی بود ...اولاش خب چون دوست معمولی بودیم زیاد ازش اطلاعی نداشتم ولی خب بعدا که بیشتر صمیمی شدیم فهمیدم که یه دوستی مجازی داشته با یه پسری که خیلی ازش بزرگتره و پسره هم بعد یه مدت ولش کرده بود که بره ازدواج کنه ،حالا بماند که وقتی من با عسل صمیمی شدم دوباره میخواست برگرده و اینا ...
ولی خب عسل بخاطر اینکه زخم خورده بود و نیاز به مرحم داشت ،منم که حس ترحم و کمک و اینام معمولا زیاده سعی کردم که ارومش کنم(حقیقتش اینه که خودمم نیاز داشتم به یه نفر که باشه باهام ،چون خودمم حالم خوب نبود ،اینکه چرا خوب نبودو تو بخش بعدی میگم) ... رابطه مون صمیمی و خوب شده بود و عکسشم دیده بودم ،تو پست پسورد دار برا یکی از دوستاش گذاشته بودو به منم پسوردو داد که ببینم ...اصلا نمیدونم چی شد که یه شب عسل شمارشو همینجوری یهویی برام کامنت کرد و از اونجا شروع شد همه ی ماجرا ها ...واقعا اصلا انتظارشو نداشتم ....خودشم خیییلی خوشگل بود ،حالا اگه عکسی که داده بود خودش باشه :))) (دوتا داده بود)
خلاصه اینجوری شروع شد رابطه مون ...
کاراکتر و شخصیت مجازی و دوس داشتنی منه که تو رتبه ی دوم قرار میگیره تو این لیست ...
____________________
خب باید یه فلش بک بزنیم و برگردیم به چند ماه قبل از رابطه ی من با عسل ...
به پستی که به شوخی گفته بودم که عکسمو گذاشتم ولی حقیقت تو یه بازی با تفنگ روی دیوار نوشته بودم جمال ،بهرحال جمال جماله دیگه ،نه؟ :))
گلیه داستان ما هم کامنت گذاشت که (دقیقا که یادم نیست ولی خب تقریبی دارم مینویسم) دوس دارم ببینم جمال چه شکلیه و اینا ...و اینکه همیشه میخوندم و سر میزدم بهت ولی کامنت نداده بودم یا یه همچین چیزایی ....
خلاصه اینجوری شد که اشنا شدیمو دیگه وبلاگ داشتو فهمیدم گنبدیه و ترکمنه و خلاصه صمیمی تر شدیم ...بعد نمیدونم ایدی یاهوشو گرفتم ازش یا اینکه از وبش برداشتم ،هرچی که هست تو یاهو هم صحبت میکردیم باهم ....بعد فهمیدم که شکست عشقی خورده ...بخاطر داستانایی که سوتفاهم شده بودو دوستای پسره ایشونو با نقشه جلوی پسره خراب کرده بودنو اینا ..حداقل چیزی که بهم گفت همین بود ...خلاصه بهرحال کاملا صادفانه خواستم ارومش کنم و باهاش دردودل میکردم ...حقیقتش کمک کردن حس خوبی به ادم میده و من اینکارو براش کردم ...
بهرحال صمیمی شده بودیمو اونم یکم بنظر حالش بهتر شده بود ...یه روز گفت که عروسی دارن ...بهش به شوخی گفتم ادرس بده منم بیام :)) بعد نمیدونم چی گفت که بعدش گفتم شماره هم بده اومدم هماهنگ کنیم و این صحبتا ....کاااااااملا ،یعنی کااااملا من شوخی داشتم میکردم اما شماره داد ،اصلا انتظار نداشتم شمارشو بده ...اس دادیم بهم ......کم کم تلفنی حرف زدیم ...همه چی خوب بود تقریبا ...فقط من نمیتونستم با یه چیزی کنار بیام ...همیشه آزارم میداد ...اونم گذشته ش بود ...گذشته ای که با یه پسره دیگه طبق گفته ی خودش همه کار کرده بود بجز اون خط قرمزه ...دیگه نذاشت بیشتر از جزئیات بپرسم ،گفت حالش بد میشه ...منم هیچوقت نپرسیدم ...ولی همیشه تو ذهنم موند ...همیشه اذیت میشدم از فکر کردن به اینکه چه کارایی میتونستن کرده باشن ...
اما باز دوسش داشتم ...واقعا دوسش داشتم ...هیچوقت یادم نمیره اولین بار که تلفنی باهم صحبت کردیم ...شب بود ...اسم واقعیشو پرسیدم ازش همون شب ...
همه چی خوب بود تا اینکه خاله ش مرگ مغزی شد ...اگه اشتباه نکنم بعد یه مدت کوتاه یه خاله ی دیگه ش هم فوت کرد ....بعد بچه ی مادرش افتاد ....بعد مادرشم فوت کرد ....بعد باباش خودکشی کرد ...نمیدونم اینا چقد بنظر غیر واقعی و هندی بازی میاد ولی خب من اونموقع باور داشتم بهش ....حالش بد بود ،اصلا یعنی نمیدونست چی به چی شده ،تقریبا یه ماه فک کنم همینجوری بود ،با اینحال من بودمو حالشو میپرسیدم با اینکه گوشیشو جواب نمیداد یا خاموش بود یا دست پسرعموش بود ...بعد یه مدت که بهتر شده بود میگفت که تو دستم حلقه هستو انگار با پسرعموش نامزد کرده بود ،خودش میگفت نمیدونه چه خبر شده ....بعد یه مدت باز بهتر تر شد ...میگفت میخاد سهام شرکتشو بفروشه خونه جدا بخره ...نمیدونم بره دوبی پیش فامیلشو اینا ....این وسط پرسیدم پس من چی میشم؟ جوابی نمیداد ....یه شب تو حموم بودم همین سوالارو ازش پرسیدم که گفت به تو مربوط نیست ...هر هفته یبارم بیشتر صحبت نمیکردیم ....این حرفو زد دیگه من گفتم دیگه تمومه ...اینکه میخاد بره ...انگار منم فراموش کرده ...بعد چند هفته از این داستانا هم عسل کامنت داد ...بعد که بطور اتفاقی و ناخواسته عسل شمارشو داد همونطور که گفتم ...تو وبلاگ در مورد عسل نوشتم ...همون موقع هایی که گلی دیگه تحویل نمیگرفت مارو و دیگه تو فکر دوبی بود ....یهو کسی که جواب منو نمیداد اس داد که عسل دوس دخترته؟ خواستم توضیح بدم ،اصلا نذاشت حرف بزنم ،پرسید هست یا نه؟ منم گفتم اره و دیگه گوشیشو خاموش کرد و هیچوقتم روشن نشد ...نمیدونست فقط برا دراوردن حرصش و اینکه بخودش بیاد اینکارو کردم ،میخواستم بگم خودش شمارشو داد،خواستم بگم حالش بده و میخاستم ارومش کنم ....چون اصلا بعد اینکه ازم پرسید دوس دخترته؟ با عسل تموم کردیم ...ولی خاموش بود گوشی گلی ..مام بعد یکی دو هفته با عسل دوباره شروع کردیم ...همیشه گفته بودم اون اوایل با عسل بد بودم و بخاطرش پشیمونم که اذیتش کردم ...دلیلش اینبود که یکی دیگه بود تو زندگیم ...عسل اوایلش خیلی سختی کشید چون بعضی وقتها جوابشون نمیدادم ولی خب بعد یه مدت که فقط اون موند برام هرچی داشتم براش گذاشتم ...
این از قصه ی این دوتا کبوتره عشق :))
_____________________
ادمای زیادی بودن تو دنیای مجازی ولی خب خیلیاشون در حد معمولی بودن ،یا کسایی هم که خوب بودم باهاشون بد بودن با من !
دوتا دیگه هستن که خب نمیتونم که در موردشون ننویسم ...
مهسا ...
خواهر و ابجی قدیمیه من ...دوس داشتیم همو ....تااا دلتون بخاد خاطره داریم از هم ...ولی این اواخر یکم با من به مشکل خورده ...یکم قهر میکنه :)) نمیدونم بهرحال امیدوارم که بفهمه و بدونه که همیشه عزیز بوده برام و هست ...ولی خب خودش سر چیزای بیخود ناراحت میشه از ادم ...سر چیزایی که خودش میدونه هیچ منظوری ندارم .... امیدوارم هر وقتم که میخاد بره با یه خداحافظی درست حسابی بره ....هیچوقت دوس ندارم یکی از اولین دوستای صمیمی مجازیم اینجوری تموم شه رابطه ش ...
نحوه ی اشناییمونم اینجوری بود که من کامنتشو در مورد اینترنت و مشکلش با اینترنت دیده بود تو یه وبلاگو برای کمک بهش رفتم وبلاگشو کامنت گذاشتم و راهنمایی کردم و دیگه کم کم شروع شد دوستیمون و همچنان بصورت خفیف ادامه داره :)) میدونم نمیتونه بیخیال من بشه ولی این اواخر خییییلی لوس شده و قهر میکنه ،مهسا بیخیال دیگه بابا منم جماال ،همون که هر روز صبح می نوشت سلام ابجی جونم صبح بخیر
بخدا همونم :))))
و مبینا ...
مبینا جان نمیدونم اینارو میخونی یا نه ولی امیدوارم بخونی ....طی فعلو انفعالاتی که چند ماه پیش برات اتفاق افتاد و گفتی که به این ایدی پی ام نده و به اینیکی پی ام بده و بلاک کردنم تو اینستاگرام و بعدش تند حرف زدن با من...
همین عید قربان بهت پی ام دادمو عیدو تبریک گفتم ،خوندی اما جواب ندادی ....
نمیدونم واقعا من کاری کردم که از دست من ناراحتی؟ واقعا کاری کردم؟ خودت میدونی من رکو راستم ،واقعا اگه چیزی هست میتونی بهم بگی ،دوست ندارم دوستام به دلایل مزخرف و حتی گاها سوتفاهم اینجوری رفتار کنن با من! چیزی که هست و حداقل چیزی که من فکر میکنم اینه که من اشتباهی نکردم ،ولی اگه واقعا کاری کردم دوس دارم بهم بگی ....
و اینکه واقعا دوس ندارم این چند سال دوستی خوبمون به این شکل مزخرف و احمقانه تموم بشه ...اصلا چرا باید تموم بشه؟
نحوه ی اشناییمون فکر میکنم از طریق ایلیاد بود ،نه؟ حداقل اینجوری فکر میکنم ...
____________________
خییییلیا هستن که من اصلا یادم نیست اونارو ...ازشون معذرت میام چون معمولا این اواخر همه ی چیزا رو فراموش میکنم ...ولی خب قطعا نمیشه یه کسایی رو هم فراموش کرد
اسم کسی رو نمینویسم ...ولی یه چند نفری هستن که احتمالا یادم ممونن همیشه ...
______________
این پست نمیدونم چی بود...هرچی که بود پست خدافظی نمیتونه باشه ...
شاید همونطور که گفتم خواستم همه چی رو توضیح بدم ،هرچی که تو این چندسال گذشته ...هرچی که مبهم بوده ...هرچی که میخواستم بگم و نگفتم ....
و اینکه چقد برا کاراکتر اولم دلم تنگ شده ....
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کاظمی