بلاخره وقت آزاد پیدا کردم برا نوشتن ...اونم بخاطر اینکه امشب شبِ چهاردهم ماه رمضونه و اینجا مراسماتی هست که من تو مغازه سرم خلوت تر شده ...
ماه رمضونه و حال و هوای خاص هر سالش ...خاطراتی که همیشه با ماه رمضون داشتم ...خیلیاش شیرین بوده ...
خیلی برام جالبه که تازگیا اصلا دیگه با به گذشته فکر کردن دلم نمیگیره ....شاید دیگه عمیق بهش فکر نمیکنم ...دلیلش رو نمیدونم اما بنظرم اتفاق خوبیه ...
اینکه تو فکر گذشته و خاطرات و ادمایی که تو گذشته بودن باشی خوب نیست ...هرچقدر هم که بهشون قول داده باشی فراموششون نکنی ...هرچقدرم که خاطرات خوبی داشته باشی باهاشون ...
ماه رموضون ِ امسال دقیقا مصادف شده با حال و احوال بده جسمی من ...یکی دو ماهی هست که مریض بودمو اصلا توجه نمیکردم ،دکتر نمی رفتم ...
بیشتر از یه ماه بود سر درد داشتم ،بدنم عفونت داشت ...باز توجه نمیکردم ...چون سابقه نداشت انقد طولانی مریض باشم ..چند روز پیش حالم بدتر شد ،خیلی بد ...تب و لرز گرفتم ...رفتم دکتر و امپول و سرم و ....البته روزه بودم ...امپولارو شب زدم ...
خلاصه حالم بهتر شده اما مجبورم رعایت کنم ...نمیشه چیزه سرد خورد کلا ...بدنم عفونت داره ....سر دردمم گفتش که سینوزیت خفیفه !!! ان شالله که بخیر بگذره :))
بخاطر همینا کمتر میتونم تمرین کنم اما دو سه جلسه تمرین داشتم تو این 13 روز ...
حسابی لاغر شدم ...البته چربی بدن کم شده و صورتم لاغر شده یه مقدار ،برا من این کاهش وزن خوشایند بوده ...! چون بدنم کات شده ...ینی عضلات بدنم مشخص تر شده از قبل :))
قبل از اینکه بیای بنویسی بنظر میرسه کلی حرف برا گفتن داری اما وقتی شروع میکنی به نوشتن همه ش یادت میره ..عجیبه ...
خلاصه اینکه ماه رمضون امسالم داره به سرعت سپری میشه ...امتحاناتمم وسط ماه رمضون افتاده بخاطر همین تقریبا اصلا درس نمیخونم ....حالا بماند جزئیاتش ...
دلم خیلی چیزا میخاد ...اما ...خیلی حرفا هست که قابل گفتن نیست ...حرفایی که برا همیشه میمونن تو دلت ...از چیزایی که میخواستی و بدست نیاوردی ...
هیچ جا مثل اینجا راحت نیستم ...البته جای زیادی هم نیستم ...اینستا و تلگرام که هردوشونم اگه نباشنم اتفاق خاصی نمیفته برام ...
اینجا هم دیگه حس و حال نوشتنش داره میره ...قبلا به دوستای مجازی که داشتیم خوش بودیم ...الان اونم نداریم ...
یادش بخیر کلی ادم میریخت تو وبلاگت ...لینکم کن داداش ،لینک شدی آبجی ...
سلام آپم و ....کلی خاطراتی که قبلا داشتیم و الان برامون مرده ...شاید هم تبدیل شده به #gn و #gm و از این چیزایی که امروزیا میذارن ...هیچوقت نتونستم ارتباط برقرار کنم با امروزیا ...حالا قصده من این نیست که بگم ادم بزرگم یا سنم زیاده ...اما بیشتر ادم سنتی هستم ...درک نمیکنم اخلاق اینارو ...مخصوصا اینستا که اصن خیلی خرابه وضعیتشون ....شاخ ماخ ریخته توش ...شاخه مجازی ...
نمیدونم ما تو بلاگفا هم داشتیم از اینا؟ :))
بنظرم صمیمیت تو بلاگفا بیشتر بود تا الانه اینستا ...بهرحال ما با وبلاگ بزرگ شدیم جدید ترا با اینستا و تلگرام و ...بزرگ میشن ...منظورم از صمیمیت این هست که شاخ زیاد نداشتیم تو وبلاگا ...یا من نمیدیدم ...با همه راجت بودیمو کامنت میدادیم ....الان نه اینکه به کسی پی ام داده باشم و جواب نگرفته باشم ...نه ...اما ادمای اینستا جوری سدن که اصن دلشم نمیخاد ارتباط برقرار کنه باهاشون .....نمیدونم چرا انقد جلف شدن ملت ...اکثرشون نچسبن ...مخصوصا جوونا و نوجوونا ...
نه فقط فضای مجازی...من تو دنیای واقعی هم زیاد میبینم از این ادما...
بهرحال پرت نشیم از بحث شیرین بلاگفا ...
یه لبخند کوچیک میشینه رو لبام وقتی به همه ی این اتفاقات همین الان توی چند ثانیه فکر کردم ...باز نمیخام برم داخل جزئیاتش چون توش چیزایی هستن که هیچ وقت دلم نمیخواست اونجوری که تموم شدن تموم بشن ...
اگه ادمی بودم که تو گذشته زندگی میکرد،دیگه نیستم ...یا کمتر هستم ....
ولی بهرحال همه مون ای کاش هایی داریم تو زندگیمون ...ای کاشه من تو فضای مجازی نیست تو بچگیامه ...
دوستای مجازیم دونه به دونه از صفحه ی روزگار مجو شدن ...دوستایی که واقعا دوستشون داشتم ...تک تکشون رو ...از حیلیاشون دلگیرم ...شاید اونا هم باشن ...
یا من زیادی بهشون اهمیت میدم ...یا اونا جوری که فکر میکنم اهمیت نمیدادن ...
بهرحال خیلی دوس داشتم ارتباطایی که قبلا با دوستام داشتم الانم داشتم ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کاظمی