اوه ...
من کلا حواسم به وبلاگم نبوده این اواخر ....اصلا هم قصد نوشتن نداشتم و نیازی نمیدیدم اینروزا ...تا اینکه همین الان کامنتی دیدم که منو شوکه کرد ...
اخرین باری که نوشتم قبل امتحانات بوده انگار ....
امتحانا رو خوب دادم ،زیاد درس نخوندم اما خوب بود در کل ...بهتر از چیزی بود که فکر میکردم ....
ترم دوم شروع شده ....16 بهمن شروع شد کلاسا ....من هفته ی قبل( 8 بهمن) ینی یکشنبه و سه شنبه رو رفتم سر کلاس ...یکشنبه دوتا کلاس داشتم ،اولیشو رفتم ،دومی رو پیچوندم اومدم خونه :|
سه شنبه هم سه تا داشتم اولی رو رفتم و اومدم خونه :| چهارشنبه هم دوتا داشتم و نرفتم کلا :| هفته ی بعدی رو قصد دارم کامل برم این سه روزو ....چون ظاهرا هفته ی اخره :))))
اما مهم تر از همه وضعیت پامو باید بگم که خداروشکر خوبم ....خوب وقتی میگم یعنی عالی ...دارم فوتبال بازی میکنم ....در این حد ...
چند روزه کلا صبح تمرین میکنم عصر میرم فوتبال :| کوفته س بدنم ،امروزو میخام استراحت کنم ،اگه بتونم :)))))
پام کم کم خوب شد ...الان دیگه خداروشکر هیچ اذیتی نداره ...فقط جای زخم موند رو زانوم ....البته برام مهم نیست ...همین که خوب شد راضیم ...
یادمه چقد میترسدم اوایل که نکنه خوب نشم ....
نمیدونم دیگه چی بگم ...عنوان پستم مشخصه ....پستیه که بیشتر حکم گزارش وضعیتم رو داره ....برا کس یا کسایی که ممکنه به اینجا سر بزنن ...
این اواخر هیچوقت فکر نمی کردم ممکنه کسی دلش برا من تنگ بشه ...یعنی اصلا انتظارشم نداشتم ...اصن ینی فکر هم نمیکردم بهش ...
ولی وقتی کامنتی که برام گذاشته رو دیدم خشکم زد ....
دیشب تو بازی اتلتیک تورس بدجوری مصدوم شده ....من تورس رو خیلی دوس دارم ...از وقتی که تو لیورپول بود دوسش داشتم ،حتی لباس اسپانیا رو هم که خریده بودم وقتی سنم کمتر بود شماره 9 رو برداشتم که برا تورس بود ....در کل میخام بگم که دوسش دارم با اینکه تو اتلتیک بازی میکنه ...
صبح که بیدار شدم تو اینستا مصدومیتشو گذاشته بودن ...بیهوش شده بودو اینا ....
ظاهرا الان حالش خوبه .....
از وقتی تصادف کردم خیلی نازک دل شدم ...یعنی هر کسی یه چیزیش میشه ناراحت میشم ....
حالا اینکه اتفاقی برای یکی از کسایی که دوسش داری بیفته چقد میتونه ادمو ناراحت کنه ....
وقتی فهمیدم بخاطر من! وقتی شنیدی تصادف کردم تا صبح دعا کردی برام و صبح بعدش بخاطر بیخوابی و خستگی افتادی و پات شکسته ...
وقتی میگی همیشه تو فکرمی ...وفتی میگی فلان چیزو بخاطر تو میبینم ....
نمیدونم چی بگم ...فقط خجالت میکشم ....از خودم بدم میاد ...افسوس میخورم
به خیلی چیزا فکر میکنم و میگم که شاید اشتباه از من بوده ...شاید باید یکم صبور میبودم ...
ممنون بخاطر گفتن همه ی این حرفا ...
ولی اگه واقعا چیزایی که میگی درسته چرا از من دوری میکنی؟
چرا مثل همون بار اول بجای اینکه بجنگی سر چیزی که میخای ،جا میزنی و زانوی غم بغل میگیری ...
میگی قول داده بودم فلان کارو نکنم ...بخاطر چی؟ بخاطر اینکه مثلا ذهن من درگیر میشه ؟! درگیر بودن رو ترجیح میدم تا بی خبری ...
هزار بار گفتم ادرسی ایمیلی چیزی بذار که بتونم ازت خبر بگیرم ،اینکه منتظر بمونم چند ماه دیگه ممکنه جواب منو بدی بیشتر عذاب اور تره تا اینکه جواب بدی و باهام حرف بزنی و مثلا درگیر بشه ذهنم ....کدوم درگیری؟ نمیدونم ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کاظمی