خرید بک لینک

خسته م ...خیلی خسته ...

نمیدونم این چند روز خیلی بخودم فشار اوردم شاید ...

ولی خب از نتیجه ی کارم راضیم ...فردا انگار باید استراحت کنم و تمرین بی تمرین ...

انقد خسته م که الان دلم میخاد بخوابم ...ساعت 9 و 15 دقیقه س ...

این از لحاظ جسمی بود اما از لحاظ روحی هم خب خسته م واقعا ...

واقعا خسته م ...باورم نمیشه الان تازه اذان دارن میگن !!!! من داشتم اماده میشدم مغازه رو ببندمو بخابم :))) با این حساب باید حداقل یه ساعتی صبرکنم!!

نمیدونم چی بنویسم ...چیزی ندارم شاید ....شایدم هست اما تکراری ...

حقیقتش هرچقد میخام در موردش فکر نکنم اما نمیشه ...

این اواخر تو فکرم به عسل شاید شک کرده بودم ،میگفتم نکنه کل عشقش الکی بوده باشه ،نکنه مثلا الانم طوریش نیستو با خواست خودش ولم کرده و این حرفا ...

ولی چند شب قبل بود که قبل ازخواب به این موضوع فکر کردم ،اگه 1 درصد هم شک داشتم به این موضوع اونشب با فکر کردن بهش شکم برطرف شد ...

نه ...هر اتفاقی هم که افتاده باشه براش حداقل اینو میدونم که عشقش بهم الکی نبود ...

نمیخام دلیلاشو اینجا بنویسم ...اما با تمام کارایی که اون برای من کرد نمیشه هیچ شکی داشت ...

برام مهم نیست کسی که اینارو میخونه قانع نشه ...دنبال اینم نیستم که کسی رو قانع کنم و این حرفا ...همین که خودم قبول دارم کافیه ....قلب ادم هیچوقت بهش دروغ نمیگه ...

مییییییدونم همه ی اینا دیگه خیییییلی خسته کننده شده ...عسل و عسلمو عشقمو برگردو فلانو ....

ولی چیزیه که شده ....اون رفته و منم با این حقیقت کنار اومدم ...هرچند برام سخت بود اما کاریه که شده ....

فقط کاش بهم خیانت میشد ولی اینجوری همه چی مبهم نباشه ...اینم دست من نیست ...

تنها چیزی که دست منه اینه که فراموش کنم و سعی کنم به زندگیم برسم ...

شاید اگه از امروز رابطمون شروع میشد خیلی چیزا فرق میکرد ...پشیمونم که تو اون فرصتی که داشتم بهترین استفاده رو نکردم ....

باورمم نمیشه که به یه عشقه اینترنتی انقد دل بستم ...انقد درگیرش شدم ...انقد عاشق شدم ....

هنوووووزم وقتی اینارو مینویسم قلبم درد میگیره ....هنوزم نفس کشیدن سخت میشه ،هنوزم قفسه سینه م درد میگیره و نفس کشیدن سخت میشه ...هنوزم بغض میکنم ...

میگم فراموش کردم ...اما حقیقت اینه که دیگه بهش فکر نمیکنم ...چون اگه بهش فکر کنم هر روزم مثل الانه ...

اما با همه ی سختیاش واقعا فراموش کردم ...حداقل سعیمو کردم ....فقط وقتایی که برام مشکلی پیش میاد ...مثل الان که به بن بست رسیدم و دلم میگیره واقعا یادش میفتم ...شاید تنها کسیه که هنوزم ارومم میکنه ...

سخته واقعا وقتی تو واقعیت هیچ وقت با هیچ دختری نبوده باشی ...هیچوقت حتی سعی نکردی تو زندگی واقعیت با دختری باشی ....باهاش قرار بذاری ...یا دست دختری رو گرفته باشی ....یا اصلا تو مهمونیا فکرت سمت دختری بره ...سخته که تو زندگی واقعی واقعا دنبال دختر نباشی ...تو خیابون یا هرجایی ....سخته که همیشه سرت به کار خودت باشه و دنبال تیکه انداختن به دختری نباشی ....اما درگیر یه رابطه ای بشی که اینترنتی شروع شده ،اونم به این شدت ....که حتی بعد از گذشتن دوسال از تموم شدن همه چیز بازهم تو فکرش باشی ...

واقعا نمیدونم چی مینویسم ....اصلا قرار نبود همچین چیزایی بنویسم ...شاید صدبار اینارو نوشته باشم اما از نوشتنش خسته نمیشم ...جالبه که وقتی خسته م چیزایی رو مینویسم که باید از نوشتنش خسته باشم ...اما خسته نیستم ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 7:40

صفحه بندی