حقیقتش چند وقت بود که کلا حالم خوب بود ...
ولی از دیروز عصر بدجور حالم بده ...یه اتفاقی افتاد که حالمو خراب کرد ...
امروز صبح هم هنوز بیدار نشده بودم که یکی از اقوام فوت کرده و خبرش رسید ...
همیشه صحبت کردن منو اروم کرده و میکنه ...ولی خب کسی رو هم ندارم که باهاش صحبت کنم ...ولی خب به یکی از همکلاسیام که بیشتر از سه ساله همو میشناسیم اس دادمو حرف زدیم و کلا اصلا اونیکی مشکلم حل شد و بهم اطمینان داد ...حالا بگذریم که چه مشکلی بود بهرحال منو بهم ریخته بود ...
من معمولا کسی نیستم که به خیلی از چیزا اهمیت بدم ،یعنی جدیدا اینجوری شدم و اینجوری راحت ترم ....
ولی خب حالم واقعا خوب نبود و از رو ناچاری الان دارم می نویسم ....
از خودم راضی نیستم ...یه سری چیزا هست که دلیلش فقط و فقط یه چیزه ...اونم اینه که از خدا دور شدم ...خیلی قشنگ دور شدم واقعا ...گفتنش برام سخت بود چون همه منو نماز خون میشناسن و اهل دین و پیغمبر و از این داستانا ...اما تا کی خودمو گول بزنم ....خیلی وقته اصلا پنج وقت نمازمو کامل نخوندم....اصلا چند وقته که کلا نمازمم نمیخونم ....
اصلا باورم نمیشه ...از همین امشب باید شروع بکنم ...نمیدونم دلیل اصلیش چی بود که من انقد دور شدم از خدا ...یهویی هم نشد و کم کم این اتفاق افتاد ....از یکسال پیش تقریبا یا یکم بیشتر ...تا امروز که کلا دور شدم از نماز ....
باید درست بشم ....چون میدونم که علت این بی قراری و بی اعصابی ها هم همه ش برمیگرده به خوده خدا ...که ازش دور شدم ...
دیره ...باید برم خونه ...باید تمرین کنم و دوش بگیرم و بخابم که طبق معمول از دوازده قراره بگذره تا بخابم ...هی هرشب میگم زود بخابم ...یه شب فوتبال یه شب یه چی دیگه ...نمیشه که نمیشه ...
در مورد ورزش هم که خب نمازو ول کردم چسبیدم به تمرینات فک کنم :))) چون خیلی منظم ورزش و تمرین میکنم ....خیلیم پیشرفت کردم اما خب جای پیشرفت زیاده ...
از همه ی اینا هم که بگذریم یه مسئله ی دیگه هم هست به اسم عسل ...
اون شعری که برام فرستاده بودی یادم رفته ...من تو وبلاگ نوشته بودم اما هرچقد گشتم پیداش نکردم ...خیلی دلم میخواست دوباره بخونمش ...شاید گریه م میگرفت اروم تر میشدم ...
حقیقتش دلم برات تنگ شده ....اما خب دیگه از دست من کاری برنمیاد ...یکو نیم سال گذشته و خب دیگه چی باید بگم ...این همه مدت اتفاقی نیفتاده و نیومدی ....
اصلا دیگه انتظار ندارم که بیای ....اما واقعا حداقل دوس داشتم خداحافظی میکردی باهام ...حداقل بخاطر اون عشقه پاکی که داشتیم فک میکنم لیاقت اینو داشتم که حداقل باهام خداحافظی میکردی که یکبار برای همیشه بتونم فراموشت کنم ...
ولی خب انگاز این ابهام بزرگ رو باید با خودم به گور ببرم و همیشه تو ذهنم این سوالا باشه ...
برچسب: name,meaning,m,gif,like clockwork,and justice for all,symbol,es6,lost,l,
نویسنده: ابوالفضل کاظمی