خرید بک لینک
خاطرات موضوع «خاطرات» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. فک کنم ده سال یا حتی بیشتر میشه که اون مشکل لعنتی برای بلاگفا پیش اومد! همون مشکلی که باعث شد دیگه بلاگفا ترند نباشه .یه زمانی اینجا همه دنیای ماها بود ...صبح تا شب اینجا بودیم و خیلی خوش میگذشت ،اینجا مثل حکم ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 2:16

I do not care about the past...

I'm happy now...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 16:28

وقت بهتر از الان پیدا نکردم برا نوشتن... با گوشی وسط ظهر و موقع استراحت... تو این روزا احساس آرامش و راحتی خیلی سخته... خداروشکر تو این آشفته بازار حالم خوبه.. همه چی آروم و آهسته و پیوسته پیش میره و مشکلی نیست... بعد یک ماه ورزش نکردن (تقریبا) الان حسابی سرم شلوغه با ورزش... روزا پینک پنگ.. بعد ظهرا بدنسازی و عصر ها هم فوتبال.... بدنم کوفته س الان.... اما لذت بخشه... پ ن: دوستای قدیمی لطادامه مطلب

برچسب: خوشبختی, نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 19:37

برخلاف میل باطنیم باید بگم که حالم خوشایند نیست...

امروز تو فوتبال یکی بد جور از پشت زمین زد ...دستم و پام خراش برداشت ...الان داره میسوزه ...تازه خراش های قبلی خوب شده بود ...حالم گرفته شد ...

حس میکنم هیچکس با من نیست ... هیچ رفیق صمیمی که حالمو بپرسه ...تو اینجور موقع ها ادم جای خالیشو احساس میکنه ...!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 19:37

وقت بهتر از الان پیدا نکردم برا نوشتن... با گوشی وسط ظهر و موقع استراحت... تو این روزا احساس آرامش و راحتی خیلی سخته... خداروشکر تو این آشفته بازار حالم خوبه.. همه چی آروم و آهسته و پیوسته پیش میره و مشکلی نیست... بعد یک ماه ورزش نکردن (تقریبا) الان حسابی سرم شلوغه با ورزش... روزا پینک پنگ.. بعد ظهرا بدنسازی و عصر ها هم فوتبال.... بدنم کوفته س الان.... اما لذت بخشه... پ ن: دوستای قدیمی لطفا از ستاره چکیده که اومد و سر زد (هرچند که معرفی نکرد خودشو) یاد بگیرید و دل ما رو شاد کنید... بعدا نوشت : همون روزی که اینو نوشتم یه اتفاقی افتاد ...نسبتا بد ...البته بخیر گذشت ...اینم از شادامه مطلب

برچسب: خوشبختی, نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:14

برخلاف میل باطنیم باید بگم که حالم خوشایند نیست... امروز تو فوتبال یکی بد جور از پشت زمین زد ...دستم و پام خراش برداشت ...الان داره میسوزه ...تازه خراش های قبلی خوب شده بود ...حالم گرفته شد ... حس میکنم هیچکس با من نیست ... هیچ رفیق صمیمی که حالمو بپرسه ...تو اینجور موقع ها ادم جای خالیشو احساس میکنه ...! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:14

خسته نمیشم از مصدومیت -_- باز تو فوتبال پامو تکل کردن ...اینبار خیلی بد مصدوم شدم ... تو شیش قدم خواستم توپو دفع کنم ،مهاجم تیم مقابل دوپا تکل کرد ،پا و توپو همه چیو زد ...منم دو متر پریدم هوا ....زانوم بدجور پیچ خورد ....الان درد میکنه ...البته دو روز پیش این اتفاق افتاد ...الان یکم بهترم ...انگار ضرب دیدگی هست ...ولی شدید ...لنگ میزنم کلا ...درست نمیتونم راه برم ... تا چهارشنبه صبر میکنم اگه بهتر نشدم میرم دکتر ... دیگه هم فوتبال بازی نمیکنم ....مثل سابق فقط میدو ام و میام ....فوتبال پره از مصدومیت و اعصاب خردی ....ارزش نداره .... تازه فوتبالی که ما بازی میکنیم دوندگیش خیلی کمتره ... روزگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:14

معمولا وقتی ناراحت باشم مینویسم اما امشب فرق میکنه ... حس بدی وجود نداره .... هر روز اتفاقای جدیدی میفته و هر روز که نمینوسی اون اتفاق دیگه کمرنگ تر میشه و سوژه ای برا نوشتن پیدا نمیشه ... امروز (درحال حاضر بامداد سه شنبه س ینی عید دیروز بود) عید فطر بود ،مثل همیشه رفتیم عیدگاه و نماز عید فطر خوندیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 4:17

خب من نمیدونم چجوری شروع کنم الان چون فعلا قصد نوشتن نداشتم :)) جقیقتش خب بهتره از وضعیت پام شروع کنم ... زخمم تقریبا دیگه خوب شده ...الان وقتی عکسای روزای اولمو میبینم وحشت میکنم که چجوری این زخمو میشستم...چه دردی میکشیدم ... الان دیگه در حد ناخن انگشت شست شده زخم و روشم بسته شده ،اما خب باز میشورمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 13:23

داره برف میباره ...مثل چند هفته پیش ...اما قبلش بارون بارید و هوام اونقدری سرد نیست که رو زمین بشینه ... همیشه سردی هوا رو به گرماش ترجیح میدم ...اما اگه بخام تو یک فصل دنیا متوقف بشه قطعا فروردین یا اردیبهشت رو انتخاب میکنم ... اما از گرمای اینجا خوشم نمیاد ...هرچند هر فصلی خوبیای خودشو داره ... پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 13:23

بعضی وقتام هست مثه الان ،که آدم با خودش میگه کاش یکی بود که ارومم کنه ... فردا امتحان ریاضی دارم ،هیچی هم نخوندم! من وقتی میگم هیچی یعنی اصلا جزوه رو نگام نکردم :| دلم خوش بود که برگه پاسخنامه رو سیا کنم و شاید ده بگیرم اما ظاهرا استاد گفته فقط کسایی که 9 گرفتن رو 10 میده :| منم قطعا نیم هم نمیگیرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 13:23

اوه ... من کلا حواسم به وبلاگم نبوده این اواخر ....اصلا هم قصد نوشتن نداشتم و نیازی نمیدیدم اینروزا ...تا اینکه همین الان کامنتی دیدم که منو شوکه کرد ... اخرین باری که نوشتم قبل امتحانات بوده انگار .... امتحانا رو خوب دادم ،زیاد درس نخوندم اما خوب بود در کل ...بهتر از چیزی بود که فکر میکردم .... تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 13:23

بعضی وقتها با یه چیزه کوچیک آدم بهم میریزه... مثل الان...هرچند هرچقد که ازش وقت بیشتری میگذره تبدیل میشه به یه چیزه بی اهمیت تر و بی اهمیت تر... با این حال بهونه ای شده که بیام اینجا... اگه طبق روال گذشته بخاد پیش بره قرار فردا بدشانسی بیارم..ولی اگه معجزه بشه و همه چی درست پیش بره ممکنه فردا روز خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 13:23

بلاخره وقت آزاد پیدا کردم برا نوشتن ...اونم بخاطر اینکه امشب شبِ چهاردهم ماه رمضونه و اینجا مراسماتی هست که من تو مغازه سرم خلوت تر شده ... ماه رمضونه و حال و هوای خاص هر سالش ...خاطراتی که همیشه با ماه رمضون داشتم ...خیلیاش شیرین بوده ... خیلی برام جالبه که تازگیا اصلا دیگه با به گذشته فکر کردن دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 13:23

بله ! تصادف کردم! بیشتر به چشم یه تجربه بهش نگا میکنم ! دیروز روز اول دانشگام بودو طبق برنامه ی هفتگی که کاملا عوض شده فقط یه کلاس داشتم اونم تربیت بدنی بود ...خلاصه بد نبودو برگشتیم خونه ...وقتی رسیدم خونه هوا تاریک بود ... امروز صبح ساعت هشت کلاس داشتم ...طبق معمول با بابام رفتم ایستگاه مینی بوس ...مینی بوس پر بودو فقط صندلی جلو یعنی صندلی شاگرد خالی بود ....من همیشه صندلی اخر اون وسط میشینم ،همون پنج صندلی ...دلیلمم برا نشتن اول اینکه تو زمستون اون وسط گرمه :)) دوم اینکه جلوت خالیه و پاهات راحته ... همون اول که حرکت کرد باد میخورد به پام ،امروزم هوا بارونی بودو مثل زمستون سرد ...خیلی جای بدی بود ...داشتیم میرفتیم ...دورو بر علی اباد که داشتیم رد می شدیم دچار سانحه شدیم ... حقیقتش من هندزفری تو گوشم بود طبق معمول ...چشامم بسته بود که اگه بشه یکم چرت بزنم ...اصلا نفهمیدم چی شد که با یه ضربه یا شوک چشامو باز کردم ...اولش قک کردم سرعت گیرو با همون سرعت 90-100 رد کردیم (همون سرعت گیرایی که مثه تپه با اسفالت درست میکنن) بعدش دیدم راننده فرمونو پیچوند سمت چپو از راه منحرف شدیم ....بین اتوبادامه مطلب

برچسب: تصادف, نی نی سایت,تصادف, شونم شکسته,تصادف,تصادف كردم,من تصادف, نویسنده: ابوالفضل کاظمی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:08

صفحه بندی